1024 - ک ا ر - د س ت ی

5:47 - چهارشنبه - 19/5/90

 

ک ا ر - د س ت ی

 

 

اینم حکایت خوابیدن ماست ! 2 می خوابیم ، نیم ساعت خوابمان می برد ، بیدار می شویم !!

دیگر حس کشتی گرفتن با متکای بدبخت نبود که انگار تمام این شب بیداری ها مربوطه به اون طفلکه که کتکش رو می خوره بسکه فکر می کنم اگر وقتی خودم دارم می چرخم اونم بچرخه لابد معجزه میشه و دو تایی خوابمون می بره با هم !

فعلا ً که بیداریم !!

 

می خوام بروم کتابخانه ، کارهای دیگر هم دارم می کنم یا می خواهم بکنم !

یک سری لوازم کاردستی از اونا که واسه دانیال اینا گرفتم می خواهم بروم برای خودم بگیرم ! خوشمزه

کاغذ رنگی و مقوا و چسب و مداد شمعی و ورق آ 4 و ...

تازشم !!

می خوام کنف و اینها هم بگیرم چیز میز درست کنم باهاش !!!

حالا چی ، خدا می دونه ولی می خوام برم بخرم به هر حال !

آبرنگ هم البته باید بگیرم از خود راضی با مقوای اشتنباخ !!! شاید جدی جدی آبرنگ بازی رو شروع کردیم ! یک قلم 000 داریم هنوز فکر کنم ...

بگردیم پیداش کنیم شاید هم یک اثر هنری بزرگ خلق شدیم خدا را چه دیدید !!!

منابع انرژی ام خشکیده و می خواهم انرژی کسب کنم یا اینکه اینها فرار کرده اند دارند خودش نشان می دهند چیزی است که حالا در دست بررسی است ...

یکی دو پست جدی هم داریم نگاشته می شویم ، به وقتش عرض می کنیم حالا ... داریم متنش را هی بالا پایین می کنیم پیش خودمان !

از همین سری پست های قلعه ...

دیگر ؟

فعلا همین !!! گفتیم دلتان کباب بشود که عصر با کلی کاغذ رنگی اینها بر می گردیم خانه بنشینید گریه کرده باشید !!! از خود راضی

به هیشگی هم نمی دهیم ! گفته باشیم !! نیایین توی کامنت ها هی خودتان را لوس شده باشید بدهیم شما هم بازی کنید قهر

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید