1012 - ا ی ن و ی ز ی

10:46 - سه شنبه - 11/5/90

 

ا ی ن و ی ز ی

 

 

زنگ که زدم بهت ، فقط پرسیدم کجایی ...

بعدش ولی ، تا آخر شب پیدام نکردی که ...

آخر شب هم که زنگ زدی ، فقط اس دادم بهتره حالم ؛ که دو تا کدئین خوردم و تو هپروتم و هر چی هست بمونه واسه فردا ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آی دی ام رو که باز کردم ، یک لحظه دست و پام رو گم کردم !!

اینویزی نبودم که ؛ هم تو آن بودی هم عادله ...

این آی دی ام رو که اینویزی کرده بودی ؟ چرا پس ...

 

عادله هم بود ...

گفتم که بهت ؛ حالا دعوا که نه ولی خب محترمانه قرار شد دست از سرم برداره ...

این باور کن عین قصه این 14 - 15 ساله ما دو تاست !

بر می گرده ولی حالا گیریم آخر سال ..

آخرش برگشته اون روز برام آرزوی موفقیت کرده !

که منتظره خبر موفقیت هام رو بشنوه ... متقابلا ً خبر موفقیت هاش رو هم بهم می رسونه ...

یک مسابقه ی 15 ساله !

عادل من تسلیم !! بالاغیرتا ً ولی تمامش کن بازنده

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

بعضی وقت ها اینجوریه ...

آینده رو خراب می کنی واسه اینکه فقط گذشته ات رو نجات داده باشی ...

بعضی وقت ها هم پا می ذاری روی گذشته و با تمام وجود شیرجه میری تو اعماق آینده ...

من فقط نمی خوام اون یک هفته رو بفروشم به هیچ چیز ...

اون ور عادت نداشتم اینویزی کنم کسی رو ...

اینویزی کردم فعلا ً جفتتون رو ... 

تو رو بخاطر خودت ؛ اونو به خاطر خودم ...

 

 

فعلا ً ...        

 

/ 0 نظر / 4 بازدید