1008 - پ د ر

1:29 - شنبه - 8/5/90

 

پ د ر

 

 

چند شب پیش وقتی از مادرش بحث شد ، گفت مادرش را عاشقانه می پرستیده ...

خیلی بی مقدمه ، وسط حرفش پریدم امشب : پدرت چی ؟ اونم دوست داشتی ؟

جا خورده ...

نشده زبانم را کنترل کنم دوباره ...

 

تمام مصادیق پدر بودن یک مرد ، تمام چیزهایی که این سال ها دیده ام ، امشب دارد رژه می رود جلوی چشمم ...

بعد از این همه سال ، هنوز می ترسم ...

ترس ، تنها تعبیر و توصیف من از پدر بودن یک مرد است ! خصوصا ً وقتی عصبانی است ، ساعت 1 شب بر گشته به خانه و فرض می کند ارث پدر بزرگوارش ، تمام و کمال توسط شما حیف و میل شده ! 

 

فرقی نمی کند 30 سالت باشد یا 3 سال ... وقتی از کسی تنفر داشته باشی و بترسی ، 3 سال و 30 سال ندارد !

3 سالت که باشد می روی قایم می شوی توی راه پله های پشت بام ؛

30 سالت هم که باشد می خواهی زود جمع کنی بحث را ، بروی یک سوراخی چیزی پیدا کنی قایم شده باشی در پناهش !

ولی وقتی یادت می آید هیچ راه پله ای نمی تواند تمام تنت را در پناه گرفته باشد ، می نشینی سر جایت ، حرص می خوری به خاطر تمام بی عرضگی هایت و محکم تر می کوبی بر سر دکمه های سیاه ...

 

حالا تو هی بیا بگو این طور ، آن طور ...

نمی خواهم مصداق بدهم به تو ، تا ببینی آدم ها می توانند حتی در مقام پدر تو را از پدرت هم متنفر کرده باشند ! بازنده

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید