1019 - م ه - ر ق ی ق - ص ب ح گ ا ه ی

15:22 - جمعه - 14 / 5 / 90

 

 م ه - ر ق ی ق - ص ب ح گ ا ه ی

 

 

 خب این جوریاس که هر از گاهی باید یک سری کار نیمه تمام انجام بشه ... یک سری سنگ ها با خود آدم کنده بشه ...

این جور وقت ها ؛ من می روم بست می نشینم توی غار ...

حالا یا می دانم چه مرگم هست شروع می کنم دوا درمان ، یا تازه می خواهم بروم ببینم چی شده رسیده ام به همچه جایی ... 

این طور وقت ها بهتر است آدم تنها باشد ... تنها هم نه ؛ کسی که با خودش می برد توی غار ، کسی باشد که اگر تمرکز و سکوتت را بر هم می زند ، اگر الزاما ً بهترت نمی کند ، بدترش هم نکرده باشد ...

یا با آن حال احوال مجبور باشی تازه از اول ، قصه را برایش گفته باشی ...

همین هم هست من دارم سرسختانه مقاومت می کنم در برابر آقایان روانشناس ِ مشاور !

بهای این سرسختی هم لکه هایی است که دقیقا ً دارم دیگر می بینمشان به وضوح ولی نمی دانم چه محلول لکه بری می تواند پاکشان کند و من را از شرشان خلاص ...

واقعا ً توان اینکه بخواهم دوباره از نو با کسی شروع کنم و تمام این ماجراها را از نو تعریف کنم برای کسی را ندارم ... که بخواهم از نو با مشاور جدیدی شروع کنم و جلو بروم !

این می شود که باید خودم را ببندم به کتاب هایم و داستان ها و حرف های گاه گداری که با دوستان رد و بدل می شود ...

غار و چله نشینی بخش عظیمی از این روند است و خب وقتی من می روم آنجا ، واقعا ً آرام هستم ...

وقتی زل می زنم از پنجره و خیره می شوم به ساختمان نیمه تمام روبرویم ؛ شاید یک بار معنایی منفی برای دیگران تداعی شده باشد ولی برای من الزاما ً آن آرامش محض است ...

شنا در اقیانوس های عمیق درونی ...

حالا اگر کسی از شیرجه زدن در اقیانوس هایش می ترسد و آن را تعمیم می دهد به دیگران ، بحث دیگری است ولی رهاورد من از این شیرجه الزاما ً چیزی منفی نیست !

 

 

آگاه هستم به وضعیت روحی ام و خب گریز ناپذیر است برای من بعضی چیزها ...

قبول دارم من در تصویر سازی هایی که برای خودم می کنم گاهی آچمز می شوم و کل جریان ذهنم قفل می شود ولی الان داریم مسیر بحث را عوض می کنیم ...

مثل اینکه شما بخواهید مساله ای را برای کسی توضیح بدهید و مثال بدی انتخاب کنید و گیر کنید توی مثال ...

مثال آچمز می کند کل موضوع را و شما گیر می کنید توی حل موضوع بخاطر مثال نامناسب ...

گاهی مثال ها و تصویر سازی های من ، قفل می کنند و من می مانم همان طور پشت در !

تا هشیار بشوم به موضوع و ملتفت بشوم دقیقا ً کجای کار ایراد دارد ...

 نوشتن حقیقتا ً نظم زیادی به ذهن من می دهد ، ولی به شرطی که من به خاطرش قضاوت و ارزیابی نشده باشم !

مثلا ً غمگین بودن برای من یک حس است !

همانقدر من در کنترلش موفق هستم که بتوانم به پوستم دستور بدهم موقع تماس با جسم داغ ، احساس سوزش نکرده باشد !

نه که فکر نتواند اثر نگذارد روی میزان و درک ما از احساساتمان ، ولی این هم نیست که منطق من به حسم دستور بدهد که گیرنده هایش را به کار بیاندازد یا نیاندازد !

حس یک چیز گذراست ... سرکوب کردنش واقعا ً کار مسخره ای است ! نشدنی ...

من با عرض معذرت این را می گویم ، خنده ام می گیرد می آیند برایم نسخه می پیچند ناراحت نباشم !!!

ناراحتی همانقدر اصالت دارد که خوشحالی ...

بودنش یا آمدنش دست من نیست ولی ماندن در آن وضعیت و تلاش برای تغییر نکردنش ، بد است ...

من اگر بدانم دیدن فرضا ً مراسم تدفین حس غم به من می دهد ، ماندن و یا حضور در این شرایط را نباید عقلا ً تجویز کنم برای خودم ... ولی اگر به هر دلیل در شرایط قرار گرفتم و حس غم به سراغم آمد ، اینکه بیاید کسی بگوید چرا ناراحت هستی ، مثل این است که بگوید چرا وقتی آب جوش می ریزد روی دستت ، می سوزی !!

خب من باید عقلا ً باید مواظب باشم نسوزم و اگر سوختم کاری کنم بهبود پیدا بشود ، ولی اینکه بگویم چرا می سوزم ، و حس سوزش را زیر سوال ببرم ، واقعا ً حماقت کرده ام !

همین طور جنگیدن با یک حس ...

حس ها مثل یک مه رقیق می مانند ...

می آیند و با اندک نسیمی می روند ... لازم نیست برای راندنشان ، خشونت به خرج داد ... شاید کمی صبر کرده باشیم تا خورشید بیرون آمده باشد ، همه شان را بخار می کند ...

در این لحظه ولی اگر کسی دائم نسخه بپیچد که زودتر پراکنده کن این مه را از دور خودت ، من کلافه می شوم !

من متاسفانه باید بنویسم تا تخلیه بشوم یا روشن بشوم به وضعیت خودم ... این نوشتن واقعا ً کمک من است برای پراکنده کردن آن مه ... خیلی اذیت نکنید خودتان را !

هیچ مهی پایدار نمی ماند !!!!

این روزها کمی حس نازیبا داشتم ، مه دارد کم کم محو می شود ، اینقدر غر نزنید به جان ما ! بهتر می شویم دیگر !!

ای بابا !!! چشم

 

پ . ن : 

اوضاع جوی الان تقریبا ً پایدار شده ؛ بدون مه رقیق صبحگاهی ! از خود راضی

 

/ 0 نظر / 6 بازدید