1018 - م ش ک ل ا ت - ا ن ب و ه - م ن

6:12 - شنبه - 15/5/90

 

م ش ک ل ا ت - ا ن ب و ه - م ن

 

 

2 تازه با زور و ضرب خوابم می برد ؛ لیوان گل گاو زبان هم افاقه چندانی نکرده ظاهرا ً ...

3 و خرده ای از خواب بیدار می شوم ...

خوابیدن هم فایده ای ندارد .. نیم ساعت دیگر ، مراسم پر فیض سحری اجرا می شود و باز با این خواب سبک من ، زا به راه می شوم !!

جان خودشان حالا دارند برایشان تند تند توی بهشت پنت هاوس سند می زنند ! قهر

دیگه خوابم نمی برد ... خسته می شوم بسکه غلت می زنم توی جا و بلند می شوم دیگر ...

ساعت را گذاشته ام روی 7 و خرده ای ... تا دوش بگیرم و راه بیافتم بروم برای کتابخانه ، شده 9 لابد ...

تو مود درس خواندن نیستم اصلا ً ...

ذهنم اینقدر پراکنده است این مدت که می دانم نشسته باشم سر درس و مخش هم الکی زور زده ام !

ولی به وقتش اگر یک دور هم بخوانم ، می دانم کار خودش را می کند ...

یک هفته است دارم برنامه ریزی می کنم برای اینکه بالاخره بروم کتابخانه و بنشینم سر این درس و مخش ...

بازگشت به درس و مخش هم مدیون آن خوابی است که دانیال داشت تویش !!! وقتی تعبیرش کردم البته ...

ولی الان نشسته ام اینجا ، نمی دانم چه غلطی بکنم !

پشت پلک هایم انگار یک شیطان کوچک نشسته و با چکش ضربه می زند به کاسه چشم و سردرد عنقریب خواهد آمد !

ساعت 8 و 9 هم دیگر همه چیز رسما ً به بالش تغییر شکل می دهد و این حکایت هر روز ماست در این منزل ! چشم

سر اجداد بزرگوارتان نیایید فرمول بپیچید ها !!! این خانه زندگی اگر فرمول پذیر بود ، الان من و انبوه مشکلاتم به قول یکی از دوستان ، آینه دق نشده بودیم جلوی روی حضرات !!!

 

پ . ن :

آخ !!!

یاد آن عرق کاهومان نبودیم واقعا ً ... پاک از صرافتش افتاده بودیم !

خیلی کوفت مزه است ولی به هر حال امشب یک خرده هم از آن بخوریم ببینیم این ساعت بیولوژیک بدن مبارک مان تنظیم می شود یا نه ...

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید