1005 - ت ن ف ر

15:14 - چهارشنبه - 5/5/90

 

ت ن ف ر

 

 

نشسته بودیم کنار آتیش ...

آتش داشت تو چشاش می رقصید انگار ... باز یاد چی افتاده بود ساکت شده بود خدا می دونست ...

وقتی میاد ، همه دخترها جمع میشن حلقه می شینن دورمون ...

از اون غریبه هاس که هر شب ، دست یکی کم حرف تر از خودش رو می گیره میاره ...

اونی که همراهشه ، یه وقتا شاعره ، یه وقتا هنرمنده ، یه وقتا ...

توصیه اکید کردم به دخترها لام تا کام حرف نزده باشن با غریبه ها ؛ ولی زبون به دهن نمی گیرن که !

 

سرم پایین بود و داشتم آتیش رو هم می زدم که پرسید خونه تون کجاس ؟

جواب که می دهم ، یکی از دخترها میاد تو گوشم پچ پچ می کنه که : بپرس ازش خونه اون که باهاشه کجاس ؟ 

بهش میگم : اینا با هم همخونه هستن ... اونم لابد شریعتیه دیگه ...

میگه : خب باشه ! بازم از همراهش بپرس ...

از اونی که  امشب اومده باهاش می پرسم خونه شما کجاس حالا ؟

- ) سید خندان !

 

یکی از دختر ها روش رو می کنه اون ور ، با غیض میگه : من که از سید خندان متنفرم ! قهر

جا خورده ام ! هم خودم هم غریبه ها !

 

مستقیم با دخترها حرف نمی زنه خودش هیچوقت ...

ازم می پرسه چرا ؟

- ) چرا ؟؟؟ اممممممممم ....

دست و پام رو گم کردم !

میگم : خب می دونی ، یه بار که دفتر می رفتم هنوز ، رییس فرستادم دنبال یه کاری اون ورا ، دو ساعت گم و گور بودم و داشتم هی دور خودم می چرخیدم !

با خنده میگه : نه ! قانع کننده نیست !

رو می کنم به دختر که زل زده به اون غریبه ها ...

میگم : خب چرا ؟ خودت بگو ...

پاهاش رو جمع کرده تو دلش و دستاش رو حلقه دور پاهاش ... 

رویش رو می کنه اون ور واسه اینکه چشم تو چشم من نشه که دارم واسش خط و نشان می کشم با چشم وابرو و زل می زنه به غریبه ...

میگه : آخه می دونی ، من 4 سال تمام هر روز مجبور بودم سر ظهر تو تابستون و زمستون ، با ماشین های خط سیدخندان برم و بیام سرکار ... واسه همون ...

من خودم هنوز توجیه نشدم ...

به دختر میگم : خب دیگه چی ؟ همین فقط ؟

غریبه می خنده که : خب ... فهمیدم ... 

یه نفس راحت می کشم قضیه فیصله پیدا کرده ... پریشبا که یکی دیگه از دخترا بد جوری پرید بهش ... 

ولی خودم نمی دونستم دخترک از سیدخندان متنفره !

آتش داره کم کم از تک و تا می افته ...

غریبه ها می خوان برن و دخترها هم یکی یکی زیر لبی خداحافظی کردن و رفتن ...

آتش رو که خاموش می کنم ، همه شون رفتن ...

ولی نشستم من هنوز اونجا ، زل زدم به خاکسترها ... که چرا دختر به من هیچوقت نگفت از سید خندان متنفر بوده ...

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید