1016 - س و ت ی

3:23 - جمعه - 14/5/90

 

س و ت ی

 

 

دو سه هفته پیش که می آید تنهایی خانه مان ، می گوید حوصله اش سر رفته توی خانه ...

به یک پسر بچه ی دوم دبیرستانی من چی بدهم بخواند آخه !!!

 

همسایه هایم به جانم بسته است ولی ریسک می کنم می دهم دستش ...کلی هم تأکید می کنم این کتاب دست دایی جان نیافتد و فلان و فلان که حریص تر بشود برای خواندن ...

جوری که همان روز تا وقتی برود ؛ بیست صفحه ای کم کم خوانده همین جا خانه مان ...

اگر این را بخواند ، دیگر مرید می شود و هر کتابی بدهم دستش ، تا تهش را می خورد جای خواندن !!! از خود راضی

 

امشب که آمده بود ، گفتم خب چه خبر ؟؟ تمام نشد این کتاب ؟؟؟

برگشته میگه به من : تا نصفه هاش رو خوندم ، باقیش رو گذاشتم واسه بعد ماه رمضون !!! قهقهه

داداشش هم نشسته بود ، ظاهرا ً اونم خونده کتاب رو ... یعنی ترکیدیم از خنده سه تایی ...

دو تا کتاب بهش دادم ببرد ، مختص ماه مبارک !!! نیشخند

 

 

/ 0 نظر / 3 بازدید