1007 - ن ی ا ز

18:32 - جمعه - 7/5/90

 

ن ی ا ز

 

 

آقای دون ژوان ، نم نم دارد پایش را از گلیمی که پهن کردی برایش می گذارد آن ور تر ؛ داری با خودت فکر می کنی خب به چشم برادری !!!!! چه عیبی دارد گلیم جدیدی پهن کنید هر دو نشسته باشید رویش ؟ خیال باطل

همین که از کهکشان ذهنت همچه فکری با سرعت نور عبور می کند و می گذرد ، همه چیز انگار برعکس می شود !

یادش می رود کی پایش را 10 قدم گذاشته این ور تر تا تو هم یک قدم آمدی جلوتر از گلیم خودت ، یکهو جریان برعکس می شود !

آقای دون ژوان ، می شود آقای ژان والژان ؛ فلسفه حضورش هم صرفا ً آن است که " نیاز " تو را بر آورده کند ! 

نیاز تو !!!

توپ افتاده توی زمین تو و آقای ژان والژان یادش رفته اول ِ قصه ، آقای دون ژوان بوده !!!

شخصیت آقای دون ژوان فرافکنی می شود روی تو و تو می شوی دون ژوانی که یک ژان والژان ، تشیف دارد تا نیازهایش را برآورده کرده باشد !!!

 

پ . ن :

رونوشت به مخاطب خاصی که نه دوست ماند ، نه دون ژوان و نه ژان والژان !!

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید